محمد خزائلى
168
شرح بوستان ( فارسى )
به سالى توان خرمن اندوختن * به يكدم نه مردى بود سوختن زر و ناز و نعمت نماند بسى ، * مگر اين حكايت نگفتت كسى ؟ در اين روزها زاهدى با پسر ، * شنيدم كه ميگفت : جان پدر ، مجرد رو ( 1 ) و خانهپرداز ( 2 ) باش ، * جوانمرد دنيا برانداز ( 3 ) باش پسر پيشبين بود و كارآزماى * پدر را ثنا گفت : كاى نيك راى ( 4 ) ، چو در تنگدستى ندارى شكيب ، * نگهدار وقت فراخى حسيب ( 5 ) به دختر چه خوش گفت بانوى ده : * كه روز نوا ( 6 ) برگ سختى بنه همه وقت بردار ( 7 ) مشك و سبوى * كه پيوسته در ده روان نيست جوى به دنيا توان آخرت يافتن * به زر پنجهء شير برتافتن به يكبار بر دوستان زر مپاش * وز آسيب دشمن به انديشه باش ( 8 ) اگر تنگدستى ، مرو پيش يار * وگر سيم دارى ، بيا و بيار ( 9 ) اگر روى بر خاك پايش نهى ، * جوابت نگويد به دست تهى خداوند زر بركند چشم ديو * به دام آورد صخر ( 10 ) جنى به ريو تهىدست ، در خوبرويان مپيچ * كه بىسيم مردم نيرزند هيچ . . . . . . . . . .